داستان خانواده خنده دار ما اکاکتسوکی
کو نان: سا سوری و دیدارا زود باشین یاهیکو چان شما هم بیاید دیگه باید بریم آکادمی
همه : آماده ایم
در راه رو مدرسه : دیدارا : ما دیگه بریم کلاس
سا سوری: اره
در کلاس دیدارا و سا سوری رفتن جا پیدا کنن تنها جایی که باقی مانده بود پشت سر بو رو تو و شیکادای بود رفتن و نشستن
بو رو تو : سلام من بو رو تو هستم اسم شما چیست؟
سا سوری: سا سوری هستم
دیدارا اومد حرف بزنه که بو رو تو : تو مگه دختر نیستی ؟ باید بری اون ردیف تو دخترا بشینی
دیدارا : من دختر نیستم پسر هستم مو هام بلنده
بو رو تو : دختر خانم دختر خانم هی
دیدارا داشت از عصبانیت قرمز می شد و ۲ پرنده سمت بو رو تو پرتاب کرد و بو رو تو با سختی جا خالی داد وبه سمت هم حمله کردن سا سوری اومد جدا شون کنه یه چک هم اون خورد یه هو شینو مثل اعزراعیل ضاهر می شه و اون دو تا رو از هم جدا میکنه واز نمره شدن کم میکنه
بو رو تو در ذهن :همش تقصیر اون دیدارا خانومه حالشو میگیرم ( ببند نکبت ملعون )
رو به شیکادای : هی میای حال اینو بگیریم ؟
شیکادای : نه ممنون حوصله دردسر ندارم اصلا چرا باید موقع صبح بیدار شیم ؟ ( تنبل )
بو رو تو : باشه خودم تنهایی حالشو می گیرم حال اون کله قرمزی هم میگیرم ! 
بعد از مدرسه دیدارا و سا سوری رنگی خسته و کوفته میان خونه
کو نان:ای وای مادرفدایتان بشه چی شده ؟
مامان جون دست رو دلم نزار که خونه !
سا سوری:مامان سوسک انداختن تو لباس مون کسی نفهمید کار اونه آبرومون رفت ،مارمولک انداخت تو کلاس همه رفتیم بیرون مارمولک رو انداخت تو کیف ما از نمره ی ما کم کردن ،نمیدونم مایع دستشویی را چیکار کرد رفتیم دستمان رو بشوریم مایع ترکید رو مون ، زنگ آخر می خواستیم کل کلاس با کو نای از سخره بریم؟ بالا زودتر از ما رفت رو چند تا سطل رنگ خالی کرد ،.......
کو نان : مگه میشه من فردا میام مدرسه تون
کو نان رفت مدرسه و تو دوربین مداربسته دیدن کار بو رو تو بوده خلاصه ۳ روزی حق نداشت بیاد آکادمی خدا بدونه هیناتا چیکارش کرده ( یا ح یا ح دلم خنک شد
)
پایان پارت ۳ نظر نشه فراموش و سایو نارا 
❤منبع کپی همه وب ها❤

