مادارا : افرین خوب دستام را از پشت بستید من فعلا عقب نشینی می کنم ولی هنوز تمام نشده به زودی کلک همتون رو می کنم و کاری می کنم از نقشه من لذت ببرید تا درودی دیگر بدرود 

میرای : با حرفی که زد خیلی تعجب کردم مادارا کسی نبود که به این سادگی عقب نشینی کنه حتما یه کاسه ای زیر نیم کاسه است 

و خیلی وحشت کردم چون هنوز مانامی رو نجات نداده بودم 

حالا چه خاکی به سرم بریزم 

تصمیم گرفتم به مادارا حمله کنم قبل از اینکه در بره و بچه ها جلوم رو بگیرن ولی مادارا ناپدید شد 

و مار های بزرگی که مانامی و بدن اوروچیمارو را نگه داشته بودن هم غیب شدن 

اولش فکر کردم دیگه دیر شده و نمی تونم مانامی رو نجات بدم ولی وقتی دقت کردم دیدم یه نور آبی داره وسط درخت ها می درخشد و پایین میاد فهمیدم بازتاب نور روی مو های مانامی بوده و هنوز وقت هست 

با تمام سرعتی که داشتم به طرف مانامی دویدم تا بگیرمش و با تمام وجودم داد زدم : 

مانامییییی 

و تونستم به موقع بگیرمش 

بدنش توی دستام می لرزید و خونریزی شدیدی داشت 

خیلی ترسیدم با وضعش زنده نمی موند 

نمی دونستم که چیکار کنم که ایتاچی اومد بدن مانامی رو از دستم گرفت و چند متر اون طرف تر گذاشت زمین و بعدش با ساسکه و بقیه اعضای اوچیها دورش حلقه زدند و شارینگان هایشان را فعال کردند و علامت های دستی یکسانی را همزمان اجرا کردند و بعدش انگار طوفان شده باشه باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و بالای سر همه یه هیولا شناور در هوا ظاهر شد و دستش را بالای سر همه یک دور حرکت داد و چیزی رو در هوا گرفت و یکهو چیزی به شفافی اب و رنگ آبی آسمان در دستانش ظاهر شد 

متوجه شدم روح یک انسان هست و بعدش اون هیولا ناپدید شد و مانامی چشماش رو باز کرد 

نمی دونستم چه اتفاقی افتاده و اهمیتی نمی دادم سری خودم رو به مانامی رساندم و فهمیدم  زنده هست  ولی هنوزم خونریزی داشت 

چند ساعت بعد ...

پایان 

خب امیدوارم از این پارت خوشتان بیاد  

ببخشید که کوتاه بود الان ساعت یک و بیست دقیقه شبه و من به شدت خستم چون صبح ساعت نه از خواب پاشدم 

کامنت بدید 

و 

سایونارا